داستان های من و گووگوول( قسمت اول )
گووگوول !
من خیلی خوردم زمین ، کسی هم نبوده دستمو بگیره ! ( البته غیر خدا )
اگه یکی بود بهم می گفت کوچولو ! آخی افتادی زمین ؟ چیزیت شده ؟ جاییت درد گرفته ؟! مطمئن باش گریه می کردم و خودمو لوس می کردم ! اما کسی نبود ...
گووگوول!
هر سری بعد از افتادن هام فکر می کنی چیکار کردم ؟! هیچی ! نه گریه کردم نه خودمو لوس کردم ! فقط بلند شدم ، دورو برمو نگا کردم ، دیدم کسی نیست ، لباسامو ت دم دوباره راه افتادم !!!
گووگوول!
هر دفعه که هولت دادن و خوردی زمین ، اومدم دستت رو گرفتم و بهت گفتم : چی شده کوچولو ؟ کی اذیتت کرده ؟ عیبی نداره پاشو وایسا !
ولی تو نه گریه می کردی نه خودت و لوس می کردی فقط سرم داد می زدی که تقصیر توست اگه افتادم !
( گووگوول یکی دیگه هولت داده اونوقت تقصیر منه ؟!این جمله رو هیچوقت بهت نگفتم اما ...)
بهت لبخند زدمو گفتم : ببخشید ! حالا عیبی نداره پاشو !! تو گفتی : نمی تونم پاشم ! پاهام شکستن ...
من پاهاتو خوب کردم که هیچ ، یه جفت بال خوشگلم بهت هدیه دادم که بتونی پرواز کنی ...
دستت رو گرفتمو بلندت کردم . تو بلند شدی ، راه رفتی ، دویدی و پرواز کردی ... اما یه لحظه هم به پشتت نگاه نکردی که ببینی منو کجا جا گذاشتی ...
نوشته شده توسط فاطمه جعفری در 25 دي 1386 ساعت 20:15